اگراعتراض خشن دی رخ نمی‌داد، باید می‌پرسیدیم چرا/رسمیت شناختن سوگ جمعی،تنها مانع چرخه خشونت

اگراعتراض خشن دی رخ نمی‌داد، باید می‌پرسیدیم چرا/رسمیت شناختن سوگ جمعی،تنها مانع چرخه خشونت

تهران- ایرنا- روان‌شناسان و جامعه‌شناسان هشدار می‌دهند که انسداد سوگواری جمعی، فقدان گفت‌وگوی اجتماعی و نهادهای واسطه‌ای و عدم به رسمیت شناختن اندوه عمومی می‌تواند به خود قربانی‌پنداری، خشونت عریان و تکه‌تکه شدن جامعه منجر شود.

در بیست‌وششمین برنامه تلاقی ایرنا به مهم‌ترین مساله کشور؛ یعنی رنج جمعی اعتراضات پرداخته‌ایم. بدین صورت که با گذشت چهل روز از حوادث تلخ و خونین هجدهم و نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ جامعه همچنان تحت تأثیر شدت خشونت به‌کاررفته در این رخدادها و دشواری درک ابعاد و شمار قربانیان آن قرار دارد. این وقایع نوعی رنج جمعی پدید آورده‌اند که عبور از آن مستلزم اتخاذ راهکارهای فردی و اجتماعی و نیز نگاهی آسیب‌شناسانه از منظر روان‌شناسی و جامعه‌شناسی است. در این زمینه پرسش‌های متعددی مطرح است که بخشی از آن‌ها را امروز با دو میهمان گرامی در میان می‌گذاریم: «امیرحسین جلالی ندوشن» روان‌پزشک و «محمد مهدی مجاهدی» پژوهشگر علوم سیاسی که در این گفت‌وگو همراه ما هستند.

در ادامه گزارش تلاقی را می‌خوانیم؛

بی‌قدرتی، تبعیض و بحران اعتماد؛ انفجار جامعه ایران در دی‌ماه ۱۴۰۴

ایرنا: از نگاه شما وقایع دی‌ماه را از منظر روان‌شناسی و جامعه‌شناسی چگونه می‌توان تحلیل کرد؟ فارغ از اخباری که منتشر شده و ادعاهایی که درباره عوامل و محرک‌های خارجی مطرح شده است و با در نظر گرفتن همه این دانسته‌ها، به نظر شما این رخدادها از این دو منظر چگونه قابل تبیین هستند؟

جلالی ندوشن: اگر بخواهم از منظر روان‌شناسی اجتماعی تحلیلی ارائه کنم، می‌توان سه محور اصلی را در نظر گرفت: نخست وضعیت شناختی ـ هیجانی جامعه، دوم چگونگی تبدیل این وضعیت به احساس تهدید و در نهایت بروز خشونت و چرایی وقوع آن.

در آستانه دی‌ماه ۱۴۰۴، وضعیت شناختی-هیجانی جامعه را می‌توان بر پایه انباشت استرس توضیح داد. طی ۶ ماه پیش از آن جامعه تجربه یک جنگ را پشت سر گذاشته بود و پیش‌تر نیز با بحران‌های متعددی در سال‌های گذشته مواجه بود. در کنار این موارد، ادراک بی‌عدالتی و تبعیض در جامعه وجود داشت که معمولاً در دوره‌های شوک ارزی و تلاطم‌های شدید اقتصادی تشدید می‌شود. همچنین نوعی احساس بی‌قدرتی در میان مردم شکل گرفته بود؛ احساسی مبتنی بر ناتوانی در اثرگذاری بر شرایط چه در سطح اقتصاد خانواده و چه در روندهای کلانی که از نگاه افکار عمومی در شکل‌گیری وضعیت موجود نقش داشته‌اند.

این وضعیت شناختی ـ هیجانی به تدریج نوعی قطبی‌شدگی و فشار روانی در جامعه ایجاد می‌کند. به طور معمول زمانی که سطح تنش اجتماعی تا این اندازه افزایش می‌یابد جامعه به «ظرف‌های جمعی» نیاز دارد تا مانع تبدیل هیجان به خشونت شود. رسانه‌ها، نهادهای میانجی مانند احزاب، سندیکاها و نهادهای مدنی و در سطح کلان‌تر، گفت‌وگوی مؤثر و واقعی در سطح ملی از جمله این ظرف‌های جمعی‌اند. اگر این سازوکارها کارکرد مؤثری نداشته باشند، تنش و اضطراب می‌تواند به خشونت یا به شکل‌گیری احساساتی چون کینه و نفرت بینجامد و در عرصه اجتماعی به تعارض‌های جدی تبدیل شود. به بیان دیگر، اضطراب جمعی نیازمند آن است که در قالب یک روایت مشترک صورت‌بندی شود تا تجربه‌ای که در ابتدا مبهم و بی‌شکل است، به وضعیتی قابل فهم و قابل هضم تبدیل گردد. کارکرد رسانه‌ها، نهادهای اجتماعی و گفت‌وگو دقیقاً در همین چارچوب معنا پیدا می‌کند. به نظر می‌رسد عواملی همچون فرسایش سرمایه اجتماعی، کاهش اعتماد به نهادها و ناکارآمدی کانال‌های نمایندگی سبب شده‌اند که وضعیت اعتراضی در جامعه امکان بروز نمادین، بیان‌پذیر و گفت‌وگوپذیر پیدا نکند و در نتیجه از مسیرهای مدنی فاصله بگیرد.

وقتی زبان مشترک نیست، اعتراض به خشونت و همهمه بدل می‌شود

ایرنا: آقای مجاهدی، دکتر جلالی به نبود نهادهای واسطه‌ای مانند احزاب و رسانه‌ها و مهم‌تر از همه، فقدان گفت‌وگوی اجتماعی پیرامون مسائل اساسی اشاره کردند و این عوامل را زمینه‌ساز حرکت به سوی خشونت دانستند. نظر شما در این باره چیست؟

مجاهدی: ما با مسئله‌ای مرکب روبه‌رو هستیم که ناگزیر باید آن را در چارچوب «بوم‌شناسی بحران‌های مرکب» تحلیل کرد. در واقع با نوعی زیست‌بوم بحران مواجهیم؛ فضایی که در آن بحران‌های گوناگون در نقاط مختلف با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کنند و در اثر محرک‌های کنترل‌شده یا کنترل‌نشده، می‌توانند به بروزهای اجتماعی منتهی شوند.

هرچند شاید هیچ‌کس نتواند به ‌صورت پیش‌گویانه مشخص کند در چه روزی چه رخدادی اتفاق خواهد افتاد، اما بسیاری از ناظران سیاسی و اجتماعی از جمله در حوزه روان‌شناسی سیاسی و اجتماعی، هشدارهای به ‌موقع و کافی داده بودند. این هشدارها معطوف به این نکته بود که در غیاب سازوکارهایی که بتوانند ضربه‌ها یا تروماهای جمعی را به کنش‌های کم‌هزینه‌تر و کم‌خطرتر تبدیل کنند یا دست‌کم کنش‌هایی که اگر سازنده نیستند، سوزاننده هم نباشند جامعه و افراد در معرض آسیب‌های جبران‌ناپذیر قرار می‌گیرند. با این حال بار دیگر با نوعی غافلگیری مواجه شدیم.

مایلم چند زمینه دیگر را نیز در تکمیل آن زیست‌بومی که محل شکل‌گیری این بی‌قراری‌های اجتماعی و سیاسی است، مطرح کنم. یکی از این زمینه‌ها همان‌گونه که اشاره شد، ادراک فراگیر تبعیض است. اما این ادراک هم‌زمان با تجربه‌ای دائمی از ریزش و سقوط همراه شده است نه صرفاً یک تصور ذهنی، بلکه تجربه‌ای عینی و مستمر. هنگامی که جامعه‌ای به ‌طور فزاینده با تورم، رکود، بیکاری، کاهش ارزش پول ملی و احساس بی‌آیندگی مواجه است، ساختارهای نسبتاً تثبیت ‌شده طبقاتی آن دچار بی‌نظمی و آنومی می‌شوند. در چنین شرایطی تقریباً هیچ طبقه‌ای احساس ثبات نمی‌کند و گویی همگان بر بستری سست ایستاده‌اند که هر لحظه ممکن است فرو بریزد و داشته‌هایشان را به فقدان بسپارد.

این وضعیت همچنین مسبوق به نوعی انسداد در فرآیند سوگواری جمعی در سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ است؛ به این معنا که جامعه نتوانسته چرخه سوگواری را به شکلی سالم طی کند. افزون بر این هم جامعه و هم حکومت تحت فشار تهدیدهای خارجی و شوک‌های اقتصادی ـ اجتماعی قرار گرفته‌اند؛ تهدیدهایی که نمونه‌هایی از آن در ماه‌های اخیر نیز تجربه شده است. در چنین بستری، اگر با بروز شدید نارضایتی اجتماعی مواجه نشویم، شاید پرسش اصلی این باشد که چرا چنین واکنشی دیده نمی‌شود؟

واقعیت این است که طبیعی‌ترین رخدادی که می‌توانست در چنین جامعه‌ای شکل بگیرد بروز بی‌واسطه و بی‌زبان اعتراض بود. هنگامی که زبان مشترک وجود ندارد، نهادهای واسطه‌ای که بتوانند میان جامعه و حکومت نقش ترجمه‌گر ایفا کنند تضعیف شده‌اند و امکان بیان ترجیحات از مسیرهای قانونی و سامان‌مند محدود شده است، جامعه از رأی به معنای امکان انتخاب رسمی، به سوی صدا رانده می‌شود؛ یعنی بیان بلند و مستقیم ترجیحات از طریق گزینه‌هایی که در چارچوب‌های قانونی تعریف نشده‌اند.

در این وضعیت، اعتراض ممکن است در قالب واژگان تند و حتی هنجارشکن بروز پیدا کند؛ اعتراض‌هایی که اگر شنیده نشوند یا مجال اثرگذاری نیابند، سرکوب می‌شوند و همچنان به مقصد نمی‌رسند. هنگامی که این صدا نیز شنیده نمی‌شود، به «نویز» تبدیل می‌شود به همهمه و هیاهویی که دیگر صرفاً صدای بلند نیست بلکه تا حدی از معنا تهی شده است. در این مرحله بروزهای خیابانی شکل می‌گیرد؛ پدیده‌ای که اگر بخواهیم آن را در قالب مفهومی بازخوانی کنیم از آن با عنوان خشم یا خشونت یاد می‌کنیم. اما در واقعیت با خشونتی مواجهیم که زیسته می‌شود و خشمی که در تجربه روزمره انباشته شده و اکنون مجال ظهور یافته است.

باید از امروز فهم و درک فردا را آغاز کنیم، نه فقط پس از وقوع حادثه واکنش نشان دهیم

ایرنا: و طبیعتاً چنین شرایطی می‌تواند زمینه مساعدی برای بهره‌برداری یا سوءاستفاده عوامل محرک بیرونی و خارجی نیز فراهم کند. در صحبت‌ها به مسئله غافلگیری اشاره شد؛ وضعیتی که به نظر می‌رسد مسئولان ما گاه دچار آن می‌شوند. اما اکنون از این بحث عبور کنیم و بپذیریم که این رخدادها اتفاق افتاده است. با اندوه، سردرگمی، دلخوری‌ها و شکاف‌هایی که میان اقشار مختلف ایجاد شده و آنچه می‌توان آن را اندوهی فراگیر نامید، اکنون چه باید کرد؟ به طور مشخص هر یک از مردم، خانواده‌های قربانیان، دولت و حاکمیت برای فهم و مدیریت این اندوه اجتماعی چه وظیفه‌ای دارند؟

جلالی ندوشن: اجازه بدهید پیش از ورود مستقیم به این بحث از نکته‌ای که آقای دکتر اشاره کردند استفاده کنم. در موج اعتراضی گسترده سال ۱۴۰۱ با پدیده‌ای مواجهه شدیم که از حیث گستردگی و صراحت تازگی داشت؛ یعنی کاربرد دشنام‌ها و واژگان بسیار بی‌پرده. در فرهنگ ایرانی که با شرم و حیا گره خورده، چنین واژگانی معمولاً حتی در جمع‌های کوچک هم با احتیاط به کار می‌رود. به نظر من، اگر آن پدیده را به عنوان یک نشانه و بخشی از یک روند نمی‌دیدیم، طبیعی است که بعدها با شکل عریان‌تری از خشونت غافلگیر شویم.

اگر آن زنجیره‌ای را که از رأی به صدا و سپس به «نویز» توصیف شد در نظر بگیریم، می‌بینیم که وقتی واژه‌ها پرداخت و نمادین نشوند، وقتی خشم، شرم یا احساس تحقیر مجال صورت‌بندی و بیان سنجیده پیدا نکند، ابتدا به شکل دشنام بروز می‌کند. اگر همان نیز امکان شنیده‌ شدن و تحلیل‌ شدن نیابد به کنش تبدیل می‌شود و این‌بار دیگر نه خشونت کلامی بلکه خشونت عملی رخ می‌دهد. بنابراین نمی‌توان گفت هیچ امکانی برای برآورد روندها وجود ندارد. شاید نتوان روز و ساعت وقوع یک حادثه را پیش‌بینی کرد اما شناسایی روندهای هشداردهنده دقیقاً وظیفه نهادهای پژوهشی، دانشگاهی و سیاست‌گذار است. اگر قرار باشد تنها پس از وقوع هر رویداد واکنش نشان دهیم به سیستمی تبدیل می‌شویم که صرفاً به محرک‌ها پاسخ می‌دهد نه اینکه پیشاپیش آن‌ها را شناسایی و مدیریت کند.

ببینید، درباره تهدید و محرک خارجی اگر بخواهم ساده بیان کنم، وقتی در برنامه برخی دولت‌های متخاصم استفاده از ظرفیت اعتراض خیابانی قرار دارد، باقی گذاشتن این ظرفیت در شکل هنجارشکن آن به معنای ایجاد آسیب‌پذیری است. این وضعیت شبیه ورزشکاری است که می‌داند یک سمت گاردش ضعیف است اما به جای تقویت آن، همان نقطه را مدام در معرض ضربه حریف قرار می‌دهد. وقتی آگاهیم که چنین ظرفیتی از گذشته وجود داشته و حتی طرف مقابل هم آن را پنهان نمی‌کند و آشکارا درباره آن سخن می‌گوید، پرسش اصلی باید این باشد که چرا حساسیت لازم برای شنیدن این هشدارها در ما شکل نمی‌گیرد؟

به همین ترتیب، در موقعیت کنونی نیز نحوه واکنش‌ها نیازمند تحلیل و بازخوانی است. می‌توان از امروز، فهم و درک فردا را آغاز کرد نه اینکه صرفاً پس از وقوع حادثه به پاک کردن پیامدها اکتفا کنیم. اگر خاکستری بر جا مانده، مسئله فقط زدودن آن نیست، بلکه باید دید آتش چگونه و چرا شکل گرفته است.

هنگامی که فقدان‌ها به رسمیت شناخته شوند، گفت‌وگوی ملی ممکن می‌شود

ایرنا: یعنی حالا که این اتفاق رخ داده، با این اندوه چه باید کرد؟ هر یک از اضلاع مردم، دولت و حاکمیت چه مسئولیتی دارند؟

جلالی ندوشن: ابتدا باید نامی برای این وضعیت بگذاریم؛ اگر آن را «سوگ جمعی» بنامیم، همین نام‌گذاری تا حدی به ما نشان می‌دهد چه باید کرد. البته روشن است که دانستن مسیر به معنای آسان بودن پیمودن آن نیست. وقتی فردی در خانواده از دست می‌رود، اعضای خانواده سوگوار می‌شوند. اما زمانی که جامعه با رخدادی مواجه می‌شود که لایه‌های مختلف آن را درگیر می‌کند و تروما نه ‌تنها در خانواده‌های داغدار بلکه در سراسر پیکره اجتماعی و ذهن جمعی پراکنده می‌شود با پدیده سوگ جمعی روبه‌رو هستیم. چنین سوگی طبیعتاً نیازمند التیام و رسیدگی جمعی است؛ آیین‌های جمعی می‌طلبد و بیش از هر چیز نیازمند به ‌رسمیت ‌شناختن است. بدون اعتباربخشی به این سوگ، نمی‌توان انتظار داشت فرآیند سوگواری به‌ درستی طی شود.

در فرهنگ ما، اغلب سوگواری با داغ‌دیدگی یکی انگاشته می‌شود. از دست دادن، ما را داغدار می‌کند اما سوگواری یک فرآیند است: پذیرش واقعیت فقدان و سپس از سر گرفتن زندگی از نقطه‌ای تازه. برای مثال اگر با همسایه‌ای وارد نزاع شوم چه فیزیکی و چه حقوقی و پس از تلاش‌های متعدد دریابم که در آن میدان بر او چیره نمی‌شوم، طبیعی است که اندوهگین شوم، زیرا چیزی را از دست داده‌ام. اما سوگواری در اینجا یعنی پذیرش این واقعیت که باید روش خود را تغییر دهم؛ بپذیرم که در آن عرصه خاص توان هماوردی ندارم و مسیر دیگری بیابم. این پذیرشِ فقدانِ یک توانایی است که امکان گشودن راه تازه را فراهم می‌کند. در غیر این صورت، فرد مدام در چرخه‌ای تکراری از درگیری و اتلاف منابع خود گرفتار می‌شود.

ایرنا: این پذیرش، راه را به کجا باز می‌کند؟

جلالی ندوشن: اگر این مسیر طی نشود، نتیجه آن مصرف ‌شدن منابع و از دست رفتن بیشتر سرمایه‌های فردی و جمعی است؛ بی‌آنکه حتی به‌ درستی دریابیم چه بر ما گذشته است. سوگواری یعنی بفهمیم در این ماجرا چه چیزی را از دست داده‌ایم. وقتی از روایت نسبتاً مشترک سخن می‌گویم، منظور روایتی است که برای اکثریت جامعه قابل پذیرش باشد و روایت جامعه نیز در آن جایگاهی داشته باشد. اگر بدانیم چه اتفاقی افتاده و چه چیزی از میان رفته آن‌گاه می‌توانیم فرآیند سوگواری را آغاز کنیم. برای مثال، ممکن است جامعه در جریان این سوگواری به این جمع‌بندی برسد که مسیر خشونت‌آمیز، مسیر مطلوبی نیست. اما رسیدن به این فهم، مستلزم نگاه همدلانه به ریشه‌های اعتراض است. همدلی به معنای تأیید خشونت نیست؛ می‌توان گفت خشونت روش درستی نیست، اما هم ‌زمان نسبت به زمینه‌ها، تجربه‌های زیسته و رنج قربانیان در هر دو سو نگاه همدلانه داشت.

چنین رویکردی امکان ورود به گفت‌وگوی ملی را فراهم می‌کند. از کجا باید آغاز کرد؟ از همان‌جایی که هر طرف احساس می‌کند چیزی را از دست داده است. اگر این فقدان‌ها به رسمیت شناخته شود، عرصه‌ای گشوده می‌شود که در آن می‌توان بی‌هراس از ازدست‌دادن موقعیت یا شأن وارد گفت‌وگو شد.

مشکل آنجاست که گاه همه ‌چیز به مسئله حیثیت و شرافت گره می‌خورد؛ جامعه تصور می‌کند اگر اندکی عقب‌نشینی کند شأن خود را از دست می‌دهد، و دولت نیز ممکن است چنین برداشتی داشته باشد. در حالی‌که تجدیدنظر در یک روش یا پذیرش اینکه شیوه‌ای کارآمد نبوده، لزوماً به معنای شکست یا بی‌اعتباری نیست. اگر این نگاه شکل بگیرد، زمینه‌های فراوانی برای توافق ایجاد می‌شود. در غیر این صورت، فضا صرفاً خصمانه باقی می‌ماند و هر طرف در انتظار فرصتی خواهد بود تا دیگری را از میدان خارج کند.

مجاهدی: ببینید، نظریه‌های متعددی درباره تجربه‌های سوگ جمعی به‌ ویژه آن‌هایی که از تراماهای جمعی در جوامع مختلف شکل گرفته‌اند وجود دارد. اما فکر نمی‌کنم اکنون فرصت کافی باشد تا هر یک را بررسی کنیم و ظرفیت تبیینی آن‌ها را برای آنچه در جامعه ما رخ داده بسنجیم.

واقعیت این است که این سؤال که کدام زندگی‌ها سوگ‌پذیر هستند، در اصل یک پرسش سیاسی است. جودیت باتلر به ما یادآوری می‌کند که نظام‌های سیاسی با ابزارهای مختلف، آشکار یا ضمنی مشخص می‌کنند کدام جان‌باختگان قابل سوگواری‌اند و کدام نیستند. به بیان دیگر این نظام‌ها تصمیم می‌گیرند کدام بخش جامعه مشروعیت دارد و حضور و حتی فقدان آن مشروع شناخته می‌شود و کدام بخش نه. هنگامی که مرزی چنین کشیده شود، بخشی از سوگ‌ها به سوگ‌های ممنوعه تبدیل می‌شوند. این سوگ‌های ممنوعه وارد چرخه‌ای می‌شوند که اندوه پردازش نشده و عبور نکرده از مسیر سوگواری، تبدیل به تراماهای بسیار خطرناک اجتماعی می‌شود. پیامدهای این انسداد سوگواری می‌تواند شامل پناه بردن به هویت‌یابی‌های سختگیرانه و متعصبانه مثلاً بر پایه قومیت یا مذهب باشد.

یکی دیگر از سازوکارهای فعال در این وضعیت، خود قربانی‌پنداری است که می‌تواند فرد یا جامعه را وارد چرخه انتقام کند. وقتی سوگ جمعی به رسمیت شناخته نشود، اندوه ناشی از فقدان نه فقط فردی بلکه جمعی، پردازش نمی‌شود و بخش‌هایی از جامعه یا حتی جامعه کل به این سازوکار پناه می‌برند. خود قربانی‌پنداری می‌تواند به طرد اخلاقی کسانی که باعث رنج شده‌اند منجر شود و در ادامه، زمینه تولید خشونت‌های سازمان‌یافته و سیستماتیک فراهم گردد.

به رسمیت شناختن سوگ جمعی، تنها راه جلوگیری از چرخه خشونت

ایرنا: آیا در مقابل این وضعیت، «به رسمیت شناختن» می‌تواند راه‌حل باشد؟

مجاهدی: به رسمیت شناختن یعنی اینکه این مسئله تنها در قالب بیان یا تظاهر بیرونی مطرح نشود بلکه در قالب کنش‌های عملی و مرتبط با قدرت از جمله اقدامات قضایی و حقوقی پیگیری شود. این کنش‌ها می‌تواند کمک کند تا پاسخ پرسش مهمی داده شود: سوگ چگونه بر ذهن و ضمیر جمعی جامعه سایه انداخته است؟ فعال کردن مکانیزم‌های حقیقت‌یابی برای روشن شدن واقعیت‌ها و رفع ابهام‌ها مثلاً درباره نحوه برخورد پلیس با معترضان ضروری است. خطاها باید پذیرفته شود و مسئولیت آن‌ها بر عهده گرفته شود و در کنار آن عذرخواهی صمیمانه صورت گیرد. این فرایند مکانیزم به رسمیت شناختن را فعال می‌کند و جلوی شکل‌گیری خود قربانی‌پنداری را می‌گیرد.

اگر بخواهم خیلی کوتاه به مدل تلفیقی روانشناسی اجتماعی و روانشناسی سیاسی اشاره کنم، این مدل برای فهم جای ‌دررفتن یا جا در رفتگی سوگ جمعی و خطر تبدیل آن به فجایع بعدی مفید است. انسداد سوگواری باعث تشدید حس گناه می‌شود چه در ناظران، شاهدان یا بازماندگان که مستقیماً به خود قربانی‌پنداری منجر می‌شود. این خود قربانی‌پنداری وارد چرخه‌ای می‌شود که شامل آشوب ذهنی، اطلاعات متناقض و ناسازگاری تصاویر عمومی از اتفاقات است به گونه‌ای که تصویر جامعه، حکومت و حتی درون خود جامعه هماهنگ نیست. این آشوب باعث از بین رفتن واقعیت مشترک می‌شود و سوگواری ممکن نمی‌شود. زمانی که سوگواری ناممکن شود، تشدید گناه و خود قربانی‌پنداری رخ می‌دهد و قربانی‌سازی فعال می‌شود که به خشونت عریان می‌انجامد. قربانیان جدیدی از این چرخه تکرارشونده بیرون می‌آیند و جامعه را تکه‌تکه می‌کنند؛ بخش‌ها یکدیگر را بیگانه تلقی می‌کنند و ضعف جامعه و حکومت افزایش می‌یابد. اگر تهدید خارجی هم وجود داشته باشد، معادله پیچیده‌تر می‌شود و ادراک تهدید دائمی شکل می‌گیرد. در چنین شرایطی ممکن است همگرایی موقتی ایجاد شود همانند همبستگی چشمگیر جامعه در مرحله اول جنگ تحمیلی اخیر اما اگر این همبستگی به رسمیت شناخته نشود و سوگ جمعی ادا نشود، احساس خیانت در جامعه شکل می‌گیرد.

آخرین مکانیزم، درماندگی آموخته شده است؛ یعنی جامعه‌ای که نتواند مراحل سوگ را به سلامت پشت سر بگذارد، خود را درمانده تلقی می‌کند و رفتارهایی نشان می‌دهد که گویی واقعاً درمانده است. این پناه بردن به انفعال سیاسی، تعمیق تروما و افزایش آنومی اجتماعی را به دنبال دارد.

نظرات کاربران