پدر محمدمهدی کرمی: خودش به ما زنگ زد و گفت حکم من اعدام است /وکیل تسخیری حتی جوابم را نمیدهد!
پدر محمدمهدی کرمی: خودش به ما زنگ زد و گفت حکم من اعدام است /وکیل تسخیری حتی جوابم را نمیدهد!
محکوم به اعدام شده است. خودش چهارشنبه ساعت ۲بعدازظهر به ما زنگ زد و گفت بابا حکمها را به ما دادهاند؛ حکم من اعدام است. پسرم گریه میکرد و میگفت به مامان چیزی نگو... مادرش وابستگی زیادی به مهدی دارد. پسرم ورزشکار است و همیشه تلاش میکرد که افتخار کسب کند. اگر اتفاقی برای مهدی بیفتد، زندگی ما هم به پایان میرسد. به آقای آصف حسینی گفتم، تو رو خدا دوبار، حبس ابد به بچه من بدهید، اما او را اعدام نکنید. پسر من چندین قهرمانی کشور در رشته کاراته دارد. من دستفروش هستم و با نان کارگری او را بزرگ کردهام. همه آشنایان، همسایگان و همکارانم میدانند من دستفروشی میکردم تا این پسر بتواند یک روپایی ورزشی بگیرد و افتخارآفرینی کند. من نمیدانم امروز دادم را به کجا ببرم. به من گفتند، «شما راضی هستی حکم خدا و پیغمبر را زیر سوال ببرم؟» به او پاسخ دادم که نه، اگر حکم خدا و پیغمبر این است که بچه من اعدام شود. حلال خدا و پیغمبر باشد. نخواستم... انگار این بچه را نداشتم. چه میتوانستم بگویم؟ وقتی ما را در برابر خدا و پیغمبر میگذارند. مدتهاست که سرکار نرفتهام، من دستفروشی میکنم و دستمال کاغذی میفروشم. صبح میروم دادگاه و زندان و بعد در کوچهها بیهدف راه میروم.
محکوم به اعدام شده است. خودش چهارشنبه ساعت ۲بعدازظهر به ما زنگ زد و گفت بابا حکمها را به ما دادهاند؛ حکم من اعدام است. پسرم گریه میکرد و میگفت به مامان چیزی نگو... مادرش وابستگی زیادی به مهدی دارد. پسرم ورزشکار است و همیشه تلاش میکرد که افتخار کسب کند. اگر اتفاقی برای مهدی بیفتد، زندگی ما هم به پایان میرسد. به آقای آصف حسینی گفتم، تو رو خدا دوبار، حبس ابد به بچه من بدهید، اما او را اعدام نکنید. پسر من چندین قهرمانی کشور در رشته کاراته دارد. من دستفروش هستم و با نان کارگری او را بزرگ کردهام. همه آشنایان، همسایگان و همکارانم میدانند من دستفروشی میکردم تا این پسر بتواند یک روپایی ورزشی بگیرد و افتخارآفرینی کند. من نمیدانم امروز دادم را به کجا ببرم. به من گفتند، «شما راضی هستی حکم خدا و پیغمبر را زیر سوال ببرم؟» به او پاسخ دادم که نه، اگر حکم خدا و پیغمبر این است که بچه من اعدام شود. حلال خدا و پیغمبر باشد. نخواستم... انگار این بچه را نداشتم. چه میتوانستم بگویم؟ وقتی ما را در برابر خدا و پیغمبر میگذارند. مدتهاست که سرکار نرفتهام، من دستفروشی میکنم و دستمال کاغذی میفروشم. صبح میروم دادگاه و زندان و بعد در کوچهها بیهدف راه میروم.