«بهار بودی و درخت سروقامت، خزان به ریشهات دمید و در نگاه تو نماند ردپایی از بهار و من کنار تخت سالهای بیقراریات به امید دوباره ایستادن تو در کنارم چه کودکانه پیر شدم پدر نازنینم...»
«بهار بودی و درخت سروقامت، خزان به ریشهات دمید و در نگاه تو نماند ردپایی از بهار و من کنار تخت سالهای بیقراریات به امید دوباره ایستادن تو در کنارم چه کودکانه پیر شدم پدر نازنینم...»